حرفهاي تنهايي

Wednesday, May 15, 2002

امشب خيلي دلم گر�ته ... انگار غمهاي ناشناخته دارن توي دلم سرباز مي كنند ... بعد از ساعتي گريه مثلا اومدم توي اينترنت كه آروم بشم بعد يه آدم بامزه با يه آي دي جديد اومد توي مسنجر و برام معما طرح كرد كه اونو بشناسم .. واقعا بعضي وقتها آدمها چقدر غير قابل تحمل ميشن ... وقتي به خودم اومدم ديدم كه دارم با عصبانيت روي كليدها ميكوبم و بهش ميگم ((لعنت به تو - برو گمشو)) نميدونم كي بود ولي ازش متن�ر شدم ... به همين راحتي.

Reza  ||  1:50 PM

Tuesday, May 14, 2002

واي خداي من يعني ميتونم از اين به بعد تمام درد دلهايم را اينجا بنويسم ؟؟؟ واي خدايا ممنونم.

Reza  ||  4:15 PM

�كر ميكنم ديگه سرگرمي جديدم را پيدا كردم ...... ساعاتي از نيمه شب گذشته ولي من هنوز سرگرمم :)

Reza  ||  4:09 PM

مدتها بود كه دلم ميخواست يك وب لاگ داشته باشم جايي براي نوشتن حر�هايي كه گوشي برايش پيدا نميكنم.
و امشب تونستم اونو ايجاد كنم ... البته با كمك ص�حه آموزشي هموطن خوبم حسين درخشان (ازش سپاسگزارم)
چگونه يك وبلاگ بسازيم؟

Reza  ||  3:34 PM

فرستادن نظرات


آرشيو



home email گويا بعدا بعدا بعدا بعدا بعدا بعدا بعدا